به سراغ من اگر می آئید..نرم و آهسته بیائید! مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهائی من

 بی پناه

ای آن که از دیار ِ من آخر گریختی

چون شد که از تو باز نیامد ٫ نشانه ای ؟

از بعد ِ رفتن ات ٫ نشناسم جز این دو حال

رنج ِ زمانه ای و گذشت ِ زمانه ای

در کوره راه ِ زندگی ام ٫ جای پای توست

پائی که بی گمان نتوانم ٫ بدو رسید

پائی که نقش ِ هر قدمش ٫ نقش ِ آرزوست

کی می توانم این که به هر آرزو رسید ؟

افسوس !  ای که عشق من از خاطرت گریخت

چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من ؟

می خواستم که دوست بدارم تو را هنوز

زیرا به غیر ِ عشق نبود ٫ آرزوی من

بیچاره من ٫ بلا زده من ٫ بی پناه من

کز ماجرای عشق ِ توام ٫ جز بلا نماند

از من گریختی و دلم سخت ناله کرد

کان آشنا برفت و مرا آشنا ٫ نماند

 

 

 صبر سنگ

روز اول ٫ پیش ِ خود گفتم ...... دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم ٫ باز می گفتم ...... لیک ٫ با اندوه و با تردید

 روز سوم ٫ هم گذشت اما ...... بر سر ِ پیمان خود بودم

ظلمت ِ زندان مرا می کشت ...... باز زندانبان ِ خود بودم

آن من ِ دیوانه ی عاصی ...... در درونم ٫ های هو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت ...... روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود ...... هم چو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند ...... هم چو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب ...... های های ِ گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم ...... درد ِ سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش ...... از چه رو بیهوده گریانی؟

در میان ِ گریه می نالید ...... دوستش دارم ٫ نمی دانی

بانگ ِ او آن بانگ ِ لرزان بود ...... کز جهانی دور بر می خاست

لیک در من تا که می پیچید ...... مرده ای از گور بر می خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت ...... عطر ِ شورانگیز ِ شب بوها

قلب ِ من در سینه می لرزید ...... مثل ِ قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد ...... جسم اش از ذرات ِ ظلمت بود

چون به من نزدیک تر می شد ...... ورطه ی تاریک ِ لذت بود

می نشستم خسته در بستر ...... خیره در چشمان ِ رویا ها

زورق ِ اندیشه ام آرام ...... می گذشت از مرز ِ دنیا ها

باز تصویری غبار آلود ...... زآن شب ِ کوچک ٫ شب ِ میعاد

زان اتاق ِ ساکت ِ سرشار ...... از سعادت های بی بُنیاد

در سیاهی دست های من ...... می شکفت از حس ِ دستانش

شکل ِ سر گردانی ِ من بود ...... بوی غم می داد ٫ چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها ...... قلب هامان ٫ میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم ...... با بهار ِ باغ های دور

می نشستم خسته در بستر ...... خیره در چشمان ِ رویا ها

زورق ِ اندیشه ام آرام ...... می گذشت از مرز ِ دنیا ها

روزها رفتند و من دیگر ...... خود نمی دانم ٫ کدامینم

آن من ِ سر سخت ِ مغرورم؟ ...... یا من ِ مغلوب ِ دیرینم

بگذرم گر از سر ِ پیمان ...... می کُشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید ...... عاقبت ٫ روزی به دیدارم

 

 

 

 

  ملال تلخ  

 گر از خدایان آسمان بودم

ز تنگ نای شبم ٫ لحظه ای رهائی بود

ملال تلخ سفر می نشاندم از می عشق

اگر نگاه تو را با من آشنائی بود

چه شام ها که سر آمد ٫ چه روزها که گذشت

بدین امید که از عشق ٫ بهره ای گیرم

در این خیال خطا لحظه ها ٫ به غفلت رفت

که بوسه ای ز لبی یا ز چهره ای گیرم

چه شام ها که دل افسرده از تباهی عمر

به یاد عشق تو بگریختم ز صحبت خویش

به یاد آن همه شب ها که رفت و باز نگشت

چراغ عشق بر افروختم به خلوت خویش

چه شام ها که هماهنگ با نشستن روز

نگاه دور تو را نیز ٫ آرزو کردم

در آن غروب گوارا که رنگ مستی داشت

ز خویش رفتم و با خویش ٫ گفت گو کردم

در آن دو اشک که بر دامنم چکید و گذشت

نگاه کردم و دیدم ٫ غم گذشته ی خویش

به یک نظاره در آن قطره ها روان دیدم

امید رفته و اندوه ٫ باز گشته ی خویش

به یاد آن همه شب ها و روزها که گریخت

مرا به دفتر دل ٫ نقش یادگاری ماند

امیده گم شده چون کاروان رسید و گذشت

ز کاروان گریزان او ٫ غباری ماند

چو روز و شب که دو اسبان کاروان بودند

تو نیز قافله سالار کاروان بودی

چراغ عمر تو هر جا که هست ٫ روشن باد

اگر چه عمر مرا ٫ شمع نیمه جان بودی

ستارگان همه دانند و آسمان ها نیز

که هر چه بود مرا ٫ آرزوی فردا بود

دریغ و درد کز این پیشتر ٫ ندانستم

کز آن سیاه شبم سرنوشت پیدا بود

 

 بعد از تو

بعد تو ٫ هر چه که هست

چشم تر ٫ سینه ی پر درد ٫ بی بال و پری ست

بعد من ٫ هر چه که هست

مستی و بی خبری ست!

بعد تو ٫ آسمان گوئی نیست

و اگر هست ٫ دگر آبی نیست

بعد من ٫ محفل گرم رقیب

آسمان آبی و شب ٫ مهتابی ست

بعد تو ٫ آه... چه گویم

که همه جز تو مرا ٫ هیچ کس اند

دل رسوا شده ی خونین را ٫ با دگری کاری نیست

آرزو ٫ عشق ٫ نفس... همه کس بودی ام

افسوس....

به جز من ٫ همه را بودی کس

خاطراتت ٫ چو گلی پژمرده

یادگاری ست که در سینه ی تنگم ٫ باقی ست!

آه ه ه... از این عشق ٫ از این زخم عمیق

آمد و بر قلب و بر جانم ٫ نشست

هر طبیبی هم که آمد ٫ بهر درمانش

بگفت :

مرحمی از بهر آلامش ٫ ندارم

نیست... نیست...!

 

 روزگار هجران

یک بار شد از مشرق دیدار٫ بیائی ؟

دیوار به دیوار به دیدار٫ بیائی ؟

دیوار به دیوانگی ام خورد و فرو ریخت

تا نم نم و آهسته و هموار٫ بیائی

در خواب زمستانی خود٫ خانه گرفتم

تا از طرف باغ سپیدار٫ بیائی

هی راه مرا طی کند و هی تو نیائی

هی من بسُرایم که تو یک بار٫ بیائی

آن قدر ٫ به تکرار بیُفتم که سرانجام

از گردنه ی زخمی تکرار٫ بیائی

یک بار شد آیا که به دیدار من مست

با کوله ای از کوچه و بازار بیائی ؟

آن گاه که در یورش این کومه ی تاریک

از من اثری نیست٫ چه بسیار بیائی

می روی تا در پی ات ٫ شور و شری ماند به جای

عاشقی دیوانه با چشم تری ٫ ماند به جای

کاش سر تا پا تو آتش بودی و من خرمنی

تا ز تو دود و ز من ٫ خاکستری ماند به جای

 از من سر گشته هرگز شرح عشقم را مپرس

این چه حاصل ٫ قصه ی رنج آوری ٫ ماند به جای

این قدر هم بی نشان در این گُلستان نیستم

در قفس شاید ز من مُشت پری ٫ ماند به جای

در دلم بعد از تو ای عشق آفرین هم زبان

آتش شوری ٫ فغانی ٫ محشری ٫ ماند به جای

تا تو باز آئی ٫ به جای پیکر رنجور من

خانه ای خاموش و خالی بستری ٫ ماند به جای

باز گردی آن زمان کز این همه٫ آشفتگی

جای من ٫ تنها پریشان دفتری ٫ ماند به جای

 

 

+   2009/2/3 6 PM  گیسو |